تبليغاتX
شب و شعر
براهنی / خطاب به پروانه ها|-

این حرف اول و آخر، سنجیده تر:
من هیچ نجوایی را جز نجوای عاشقانه هرگز به سود مردم عالم نیافتم

جهان، ما را، شبیه شاعره‌ای در قفس که از بلندای کهکشان آویخته باشندش،
از خویشتن آویخته ست؛
مثل شکستن پر نور چلچراغ عظیمی‌ در مجلسی بزرگ از کودکان پر شر و شور، که بر هیچ کس،
کوچکترین خراشی وارد نیاورد،
بعد از سقوط تنها یک جمله بر زبان همه جاری شود: این کار، معجزه ست!

آری
ما ترس و لذت توام داریم
و هیچ کس نمی‌‌تواند ما را از هم جدا کند


 

|
رسول بونان|-

داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی

|
مارگوت بیگل|-

ساده است ستایش گلی
چیدن‌ش

و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. 
ساده است بهره‌جویی از انسانی 
دوست داشتن‌ش بی‌ احساس عشقی 
او را وا نهادن و گفتن 
که دیگر نمی شناسم‌ش...


|
رسول يونان|-

بارانی مورٌب
در نیمروزی آفتابی
هیچ اتفاقی نیفتاده است
اما من
قسم می خورم که این باران
بارانی معمولی نیست
حتما
جایی دور
دریایی را به باد داده اند

 

 

|
سید علی صالحی|-

نومید، کلافه، سرگردان،
جهان را به جست‌وجویِ دلیلی ساده
دشنام می‌دهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟


نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همه‌ی ما
در وحشتِ واژه‌ها زاده می‌شویم
و در ترسِ بی‌سرانجامِ مُدارا می‌میریم


 

 

|
اکتاویو پاز|-
 

دستها
سرد و سبک
زخم‌بندهای سایه را
یکی یکی برمی‌دارند
چشمانم را باز می‌کنم
هنوز زنده‌ام
در مرکز زخمی پاک و نارس. 

 

 

|
آرتور لوند کویست|-
 

شب هنگام خودت را
به من برسان
و واژه اي عميق را
در گوش م زمزمه كن
به هنگام كه توفان آماده است
و حسرت و رغبت در وجود
و بغض در حال انفجار،
تنها آن دم است
كه بايد بر هم ويران شويم
هولناك شويم

 

|
رضا براهنی|-

شتابزده می بوسمش، می ترسم که زمان بگذرد، خوب نبوسیده باشمش
اقبال! سرنوشت! تصادف! زمان!
کمکم کنید تا بمانم، تنها لمجه ای دیگر، یا هزاره ای دیگر

|
حریق باد - نصرت رحمانی‏|-

سکوت کن، بگذر.
وگرنه این تو و این من،
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی.
بهار بود که من ماندم و پریشانی .
به من نگاه مکن.

 

|
غادة السمان|-

 

چیزی مسخره در دوستی ماست
از من می خواهی که
جامه کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده موناکو عطر آگین سازم
و دائرة المعارف بریتانیکا را حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز گوش فرا دهم
به شرط اینکه
همانند مادر بزرگم بیندیشم !!...
از من می خواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم،
چون مادونا
و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو
چونان لوکریس بورگیا
هم بدین شرط
که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه ... ؟!
اما فراموش کردی که به من بگویی
چگونه ...

 

 

|
علی اسداللهی|-

خدا پای تو را آفرید
انسان چرخ را...
چه کسی می‌داند
بین این دو سطر
چقدر مین کار گذاشته‌اند؟!
.
مرگ
بامزه‌تر از این حرف‌هاست
روی یکی از همین مین‌های خنثی نشده
از خنده می‌ترکم.

 

 

|
عباس معروفی|-

وقتی به تو فکر می‌کنم

سال من نو می‌شود

توپ در می‌کنند
توی قلبم
و ماهی قرمز تنگ بلور
پشتک می‌زند
برای خنده‌هات.

 

 

 

 

|
نزار قبانی|-

می‌خواهم برایت نامه‌ای بنویسم که مثل هیچ نامه‌ای نباشد،
و برایت زبان تازه‌ای خلق کنم زبانی هم‌اندازه‌ی تنت
و مساحت عشقم.

 

 

 

|
عباس معروفی|-

همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
همه‌ی من
يعنی نبودن تو
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟

 

 

|
حسین منزوی|-

شب را
تا صبح
مهمان کوچه های بارانی
خواهم بود
و برگ برگ دفتر غمگینم را
در باران
خواهم شست
آنگاه شعر تازه ام را
-که شعر شعر هایم خواهد بود-
با دست های شاعرانه تو،
بر دفتری که خالی است
خواهم نوشت
ای نام تو تغزل دیرینم،
باران!
یک شب هوای گریه
یک شب هوای فریاد
امشب دلم هوای تو کرده است.

 

 

|
گوته|-

رنگ، رنج ِ نور است.

|
عباس معروفی|-

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه می د‌هی؟
می‌شود وقتی می‌نویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت می‌میرم.
وقتی نیستی
می‌خواهم بدانم چی پوشیده‌ای
و هزار چیز دیگر.


 

 

|
مژگان عباسلو|-

لهجه‌ات
نه شمالی ست
نه جنوبی
اما
حرف که می‌زنی
باد از شمال می‌وزد
و پرندگان از جنوب باز‌می‌گردند

 

 

|
مژگان عباسلو|-

کار خاصی نکرد
فقط
نشست
مثل ِ مِهی سبک
تنهایی ِ غلیظ ِ مرا
 در بغل گرفت.

|
دکتر رضا براهنی|-

معشوق جان به بهار آغشته­ی منی که موها خیست را خدایان بر سینه­ام می­ریزند ومرا خواب می­کنند

 

 


ادامه مطلب
|